تبليغاتX
تا غریبی راهی نیست... - شب شد
شب شد

بر دیوار گچی خیالم لم داده ام

وکرور کرور پلکهای چشمانت را ورق می زنم

از همسایه دیوار به دیوارمان بپرس

دخترک خیالم را می گویم

همانکه شبنامه لبخند هدیه می کرد به باد

هر شب مطالعه ات می کردم

تا...تا از یادت نبرده باشم در بلوای خوابهای پریشان کودکیم 

نوشته شده توسط سید محمد تقوی در یکشنبه هجدهم شهریور 1386 ساعت 2:18 | لینک ثابت |
 
business article
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar