تبليغاتX
تا غریبی راهی نیست... - آقا همین ایستگاه جهان نگهدار...

...

مسافرانی بی مقصد

وصندلی هایی که از ازل خاطره ام

جایی نداشتند!


کودکی گرسنه از مادر بوی نان داغ می خواهد...

جوانی

دست در زیر چانه

بر بخار شیشه، نقش تشنگی ماهی را می کشد...

پیرزنی دلخوش، پیاله ای به همسفرش می بخشد در راه

پیاله ای خاموش...
 
وپراز خالی رویا.

من اما...

هنوزایستاده در کنار آخرین ردیف ازخفقان قلبم

فریادی می زنم:

«آقا همین ایستگاه جهان نگه دار...

پیاده می شوم! »

 

نوشته شده توسط سید محمد تقوی در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386 ساعت 11:8 | لینک ثابت |
 
business article
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar