وتاریکی دیگر تبلور چشمان خسته ام نیست در جنگ بی رحمانه تنهایی
مسافر رسم غربتم.. و در جاده بی انتهای هذیان زار زار پلکان خسته ام را زمزمه می کنم
وچشمانم سرود جنگ می خوانند در کارزار قلب و تیر
واین مظلومانه ترین هستی من است که چرک چمبر زده بر سیاهی چشمانم را می زداید
اشک فریاد من است در هیاهوی حسرت.. وتبسم تنها سلاح جامانده از عصر خود آگاهی
اینجا زمین خواب خرس تعبیر می کند وزمان فریاد کلاغ برملا..
ومن که جا مانده ام از بلم انتظار...صدایم کن همسفر
به قداست چشمانت و به مژه های سنگر گرفته در زیر ابروانت فریادم را بشنو وندایم را لبیک بگو ...
خسته ام از خواب ...وامانده ام از قافله عبور
دستانم را بگیر وبر بامی به وسعت نگاهت تعبیرم کن
اینجا ساده نگارش خواهم نمود لرزش دستانت را در لوای گیسوان خرماییت
وترجمه خواهم نمود قدوم گریانت را در مسیر تند باد آوارگی
خوابیدی؟یا می شنوی دل نوشته هایم را؟
هنوز بیدارم وسیاهه می کنم دلنوشته ایم را...
تاریکی شب تنها شاهد سکوت چشمانم در زیر سایه بی خوابی است
آرام آرام چشمانم را می بندم تا دردنیایی به تمامیت خواب
سیاهه کنم صفحه انتظارم را
پس یک صفحه سکوت به احترام انتظار
تقوی/مرداد۸۶

