تاریخ و ساعت حرکت مشخص شد،شنبه ۱۲اسفند،راه اهن تهران راس ساعت ۱۸:۵۰ دقیقه
می دانستم قدم به معراج الشهدا خواهم گذاشت ...می دانستم دنیای دیگری را رصد خواهم کرد ومی دانستم که دیگر فضا فضای بزم نیست ...سکوت دو کوهه چشمانم را رنگ عاشقی بخشید و وعروجش دستانم را به لرزه انداخت ...هیچ نمی فهمیدم، اما می دانستم که روزی باکری ها، باقریها، علم الهداها اینجا وضوی عشق گرفتند ودر وادی به نام معرفت بر گونه های سرخ حق بوسه انا الحق زدند..صبحگاه دو کوهه در فراق فرزندانش روزه سکوت اختیار کرد وهر روز قضای فریاد وضجه می گذارد ....اینجا زمین نیست اینجا تکه ای از آسمان است که بر زمین ریخت....اینجا می شود بر گونه های سرخ سخاوت وبر دستان پینه بسته محبت در این دنیای پر رمز وراز بوسه زد...اینجا می شود عاشقی را سه طلاقه کرد و معشوق را بربامی به وسعت ابروان یارمجسم نمود...
این تکه از زمین یاد آور عشقبازی مردان مردی است که جانانه رزمیدند وبر فراق قله شهوت وغرور بیرق غیرت بر افراشتند ...اینجا می توان با تلنگری عاشق شد وبا تاملی سوار بر ابرهای عرفان تا آسمان هفتم صعود نمود...می خندم اما خنده ام بر لبانم جاری نخواهد شد ...می گریم اما گریه ام یاد آور سوز افلاکیان نیست...گریه ام بر ملا نمودن ضجه ها وناله هایم است در سیاهی شب زندگیم...یاد اور خاطرات زنگار گرفته ای است که به سان فیلمی سینمایی هر روز از سینمای بی پرده ذهنم اکران می شود...جمله بزرگی را به یاد می آورم :((گم شده ام ندیده ای مرا))...آری من گم شده ام ...من در میان خروارها افکار خسته و تلنبارها آرزوی به گل نشسته گم شده ام...می توانم اینجا خودم رو پیدا کنم ...می توانم اینجا رد پایی از خودم بگیرم...تو رو خدا اگه کسی منو پیدا کرده خبرم کند ...در همین حوالی گم شده ام ...همینجا زیر خروارها خاک...زیر بوته ای در همین نزدیکی...
دوازدهم بود ،همین دوازدهم ، دوازدهم اسفند، با بچه های دانشکده خبر راهی مناطق جنوب شدیم...رفتیم تا ببینیم بر وارثان سیلی زهرا وفرزندان کربلا چه گذشت ...رفتیم تا خیمه های ویران وعلم های شکسته رو رصد کنیم...رفتیم تا پلاک شمارش نماییم ...رفتیم تا خاکریزها را نفرین کنیم وارابه ها را دشنام دهیم...
رفتم ودیدم که هنوز جنگ تمام نشد ...هنوز مینهایی در شلمچه به کمین نشسته اند تا یکی دیگر از خواهرانم را شکار کنند و بر بازوان پر توان برادرم بازوبند زخم و خون ببندد ...در جای جای شلمچه تبلیغ است وشعار (خطر انفجار مین ...از جاده خارج نشوید...از مسیرهای مشخص شده عبور نمایید...)...اما روزی فرزندان شلمچه در این مسیرها می خوابیدند ومعراجگاه وصلشان میدانهای خوف وخشم بود و بوسه گاه ومکان عشقبازیشان خروارها مین از نوع گوجه ای، بشقابی، خوشه ای،خورشیدی وهزار کوفت وزهر مار دیگری بود...اینجا بارها وبارها همین بادکنکهای آهنی خفته در زمین پله صعود فرزندان شلمچه به فلک الفلاک شدند ...اما هیچگاه کسی خبر شان نکرد ودر مسیر راهشان ننوشت:خطر مرگ، خطر انجار مین از جاده خارج نشوید...
وتمام شد ...
با قطار چهارشنبه ،ساعت حرکت 19:50دقیقه به اتفاق چهل نفر از دانشجویان دانشکده خبر اندیمشک را به سمت تهران ترک نمودیم .

