تبليغاتX
تا غریبی راهی نیست... - ومن ایستاده ام ...در ایستگاه انتظار

سرد بود وسپید... نه خوابی و خیالی ونه رنگی  وبی رنگی ... واژه های بی رمق را به زنجیر کشیده بودم ودل واژه ی سوزناک کلامم را به دام زبان ...انگار کفتران رمیده از بام نگاه کفتر باز سوز می خواندند وسرما زمزمه می کردند

                                               ومن ایستاده ام... در ایستگاه انتظار

همه جا سفید پوش بود،به سان عروس حجله نشین...خواب وخیال،فریاد پلکهای بی تابم بود در وادی برهوت بی قراری... بر بالای سکوی انتظار تبسم عرش را به تماشا نشسته ام...وآرام آرام می نگریستم اشکهای سپید آسمان را که با خنده می ریخت بر دامن سیاه خاک وآسمان فرش سپید میهمانی پهن کرده بود بر سینه طناز زمین

                                               ومن ایستاده ام...در ایستگاه انتظار

نمی دانم به وقت حضور چه بگویم ...ودر گوش دختر آفتاب چه نجوا کنم...سکوت کنم وزبان چشمانم را با تازیانه لبخندش بچرخانم، یا هیاهوی قلبم را ریتم موزون اشکهایم گردانم...پاورچین پاورچین دلم را بر صفحه شطرنج آرزو می چینم...در این آوردگاه سرباز بر شاه حکمرانی می کند...اسب سیاه وسفید عاشقانه واژه حذف را می پذیرند...وزیر بازی شطرنج عشق سوار بر اسب اعتقاد به ملاقات فیل می رود ورخ تنهاییهایم به وقت عاشقی چهره می گشاید

                                                ومن ایستاده ام...در ایستگاه انتظار

بی هیچ غرضی وبا هرباوری ذل زده ام به چشمان دختر آفتاب وشمردم تار تار مژه هایش را که سیاهی شب چله را تفسیر می کنند...انگار سالهاست که به میهمانی آفتاب دعوت شده ام،بی هیچ دعوت نامه ای...آفتابی که نه بستنی شاه توتی تعارف می کند ونه چای لب سوزی...سفره میهمانی دختر آفتاب مهر است وماه ومهربانی ...در زیر درخت سپیدار ودر جوار بانوی مهر واژه ها گوش را می رقصانند ولبها را مهر سکوت می زنند ...چشمهایم خجالت می کشند با چشمانش بازی کنند و وکلامم،همکلام گلوله های سرخ صداقتش گردد...نجابتش گوی سبقت از جذابیتش می ربود ...سیاهی چشمانش با کلک سرمه نگار بر لوح سفید کلامش به وسعت تعریف فاصله ها لوس می نگارد ولبانش در برخورد با الفبای واژه ها جمله آرامش تصنیف می کند ...چه زیبا سرود تبسم می خواند ونی نامه عشق وعاشقی صحافی می کند...شب را نمی پرستد وتاریکی را دشنام می دهد ...غم را کلید تنهایی وتنهایی را عامل جدایی وافسردگی را معلول بی یار بودن می داند...چه شیرین آهنگ صمیمیت می نوازد وچه سوزناک ضربان قلبی زخمی را در بالانس پلک زدنهای چشمی گریان به تاپ تاپ وا می دارد ...

                                                 ومن ایستاده ام ...در ایستگاه انتظار          

نوشته شده توسط سید محمد تقوی در دوشنبه هفدهم دی 1386 ساعت 22:37 | لینک ثابت |
 
business article
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar