خسته ای کانال!!!بغضت را می توان معنا نمود...با خاکریز میانه ای نداری؟یا سوز دل ستاره ها رو فریاد می زنی...گم شده ای کانال!!!رقصت سوز دل سنگر نشینان بی سنگر است..هی هی هی...به یاد داری آن همه ناز را؟شبانگاهان که ستاره وضوی خاک می گرفت وتیمم نیاز به جای می آورد...یا فراموش کرده ای قاصدکهای دشت را؟همان شیران روز وپارسایان شب،همان خیمه شب بازان بازار عشق به وقت گرینویچ خلوص...کانال، گوی سبقت از آسمان ربودی...ستاره در آغوش خیست تسبیح می چرخاند...می دانی؟ستاره تا صبح حسرت مقامش در آسمان را می خورد ولحظه شماری می کرد...ستاره به زمین آمد،اما هیچگاه زمینی نشد!!ستاره آمد تا زمین را ببوید وبر مرمی گلوله سیاه بوسه عشق بزند...گلوله..گلوله..آری گلوله...گلوله ها ستاره نمی کشند بلکه طیاره های شخصی ستاره اند...گلوله ها دست ستاره ها رو می گیرند و کشان کشان می برند تا آنسوی ابرها...ستاره شبا می گریند وروزها می خندند...روزها غروب را مویه می کنند و شبها حضور را لبخند می زنند...قاب نگاه ستاره خم ابروی دخترک مسافری است که عشق را سه طلاقه کرده است وعاشقی را قاموس سرخ شهادت مجسم نمود...خواب را خواب می کنی ستاره،خیال را بر لب طاقچه واقعیت به انتظار نشانه می روی وسکوت را به کلام وامیداری ...ستاره می رقصی در نگاه کفتر خسته ومی رقصانی شانه هایم را به وقت غروب نگاه...هی هی هی...خوابم کردی ستاره وبه اسمان رفتی!!!هر گاه پنجره دلم باز می شود،دستان خسته ام را در زیر چانه هایم عمود می کنم...وذل می زنم به آسمان...می دانستم زمینی نیستی ستاره!!!ستاره لبخند بزن...ستاره منزل نو مبارک
نوشته شده توسط سید محمد تقوی در شنبه سوم آذر 1386 ساعت 23:45 | لینک ثابت |
