آبشار موهايت را
از کوه شانه هايم سرازير مي کني
منظره طبيعي
عاشقانه مي شود
گل ِ سر
تنها گل بي بوي موهاي توست
مي چينمش
انگشتان حسودم
مدت هاست شانه را بازنشست كرده اند
نوازشت مي کنم
با هر طره
شيشه ي عطري باز مي شود
لوس مي شوي
« بابايي! خوابم مي کني؟ »
سينه ام را بالش مي کني
چشمانت قانون عروسک ها را مي شکنند
باز مانده اند
و جز با لالايي بسته نمي شوند
بابايي مي شوم
بابا عاشق شده امشب
بسته که نشدند
خيس هم شده اند
چشمانت
پدرها هيچ وقت
لالاگوي خوبي نبوده اند
اشتباه اما
از تو بود که
سينه اي عاشق را
بالش کردي
با اين دلي كه در بالِشَت مي تپد
خواب نخواهيم داشت
نوشته شده توسط سید محمد تقوی در یکشنبه بیستم آبان 1386 ساعت 13:12 | لینک ثابت |

